روشنائي نور

+ زخم نامه

پنجشنبه 10 مرداد 1387 ساعت 3:35 صبح

--




* گناه من نيست 
من،نمي شناسمت
باور کن!
بهانه نيست
حرف،
حرف دل است شايد
از دلي غافل
گاهي، آن هم به بهانه اي
نامت را شنيده ام
سوسو زنان
به هر سو، چشم دوختم
تا نوري
از وجودت را دريابم
تا چشمانم بيدار شود
مي گويند
شجاعت؛
شرمنده شمايل شما بوده
مروت؛
درمانده مردانگي هاتان
و «خوبي ها»يي که تابحال فهميده ام
وامدار خوبي هاتان.
کجا رفته ايد؟!
خوبان خدادوست
کجا رفته ايد؟!
غريبان شهر!



* گناه من نيست
که آن روزها
روزي ام نبود، که روزها را با شما باشم
و شبها را با شما روز کنم
مي گويند:
روزها و شب ها فرازها را
«صابر» بوديد
و «نشيب»ها را شاکر
مي گويند:
زمزمه دعايتان
با نغمه قران و توسل
آميخته بود
و سنگرهاتان
پر بود از بوي باران،
بوي سبزه.



* گناه من نيست
من تاکنون به لاله زار لاله هاي عاشق
نرفته ام
آري!
من، تاکنون
شهر حماسه و ايثار را
نديده ام
مي گويند:
رنگ خاکش
چون دشت شقايق هاست
راست مي گويم،
من هنوز
جبهه را نديده ام
من، سرزمين هاي هجران کشيده را
نمي شناسم.



* گناه من نيست
من به جستجوي شما
آمده ام
و شما را نيافته ام
زنجير بند هواي نفس
و اسير ديدني هاي دنيا شده ام
و ديگر شما را نمي شناسم
آنقدر غرق در دنيايم
که يادم مي رود
ياد شما حماسه سازان حماسه سرخ جبهه ها را.



* گناه من نيست
کمتر کسي از روزهاي خوب شما برايم مي گويد
از سکوت شب سنگرها،
از درد دلهاي شبانه.
کمتر کسي برايم
قصه هاي عاشقانه و صادقانه تان را مي گويد
کمتر برايم
از نگاه پرعاطفه
و حرف هاي عاشقانه مي گويند
کمتر لحظه هاي سبز شمارا برايم روايت مي کنند
کمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را
مي شنوم
آري!
من آشناي غزل هاي خاطرات شمايم
گاهي در دلم
سوگواره
برپا مي شود
گاهي دلم
براي صداي خمپاره ها
مي تپد
دلم
براي نخل هاي سوخته
مي سوزد
و
آهسته و بي صدا
ساقه زرد غم و اندوه
در دلم ريشه مي کند
و به ياد شما
آواي غريبي سر مي دهم
و در اين
روزگار غريب
به غربت و تنهايي خود
مي گريم
و به ياد شما، دوباره
جان مي گيرم


* گناه من نيست
من، از شما جدا مانده ام
من، قصه مرغان مهاجر را
بارها شنيده ام
من، قصه عروج را
از دشت شقايق ها
نشنيده ام
اما،
نشانه غربت شمارا
از زمان
و زمانه ديده ام
من، حديث حادثه ها را شنيده ام.


* گناه من نيست
روزگار، نه
زمانه، نه
زمان،
زمان غريبي است
غربت ياد شهيد
غيرت هاي رفته به باد را
زنده نمي کند،
غربت ياد شهيد
حديث عشق و جنون را رها نمي کند،
غربت ياد شهيد
صحبت سرخ لاله ها را
هويدا نمي کند،
غربت ياد شهيد
ابرهاي تيره دل را
سپيد نمي کند
وغربت ياد شهيد
غيرت ما را
شعله ور نمي کند.
آري، زمان
زمان غريبي است
حصار غربت ما
نمي شکند.



* گناه من نيست
قرارهاي امروزي
آواي بي قراران را
از يادها برده است،
ترانه هاي امروزي
ترانه ي دلنواز باران جبهه ها را
از بين برده است.
آري!
آواي باران
به گوشمان نمي رسد
عطر سرخ ايثار
بويش را از دست داده است.


* گناه من نيست
چشم هاي غرق به مال
چشم هاي فانوسي آن روزها را
از ياد برده است
لبخندهاي مايل به دنيا
لبخندهاي دريايي
دريادلان را
فراموش کرده است
آري!
آسمان سينه هامان
از آواي غربت ياران
بغض ابر گرفته است
کجائيد؟!
اي لبهاي خاموش
تا با صداي آشناي خود
برايم بگوئيد
رازهاي در زنگار نهفته را
قصه شوق پرواز را
آشنايم کنيد
آشنايم کنيد
آشنا.



* گناه من نيست
باور کنيد!
من اسير دنياي دردآلود
و نازيبا، شده ام
و از زيباييهاي شما
فاصله گرفته ام
من، اسير مرداب هاي تباهي ام
طوفان حوادث
در اين زمانه غربت
از شما جدايم کرده است.


* گناه من نيست
آن قدر
کوچک بوده ام، که
گرماي جبهه هاي جنوب
را نچشيده ام
آن قدر
که در سنگرهاي خون و خمپاره
نجنگيده ام


* گناه من نيست
مردمان گرم جوش
و مهربان آن روزها را
نديده ام
من
شهر نخل هاي سوخته
را نديده ام
خاک گلگونش را نمي شناسم
من
چشم اندازهاي
تماشايي اش
را نديده ام
نخل هاي ثابت
و نخل هاي بي سر را
نديده ام
آري!
من سوگ گلها را نديده ام
حکايت پرپر شدن
لاله هاي خفته در بستر
خون را
نشنيده ام
حکايت شقايق هاي
سوخته را،


حديث شجاعت و شهامت
شما را
نشنيده ام
آري!
من صداي گريه هاي کودکان بي مادر را
نشنيده ام
آري!
من صداي مادران فرزند از دست داده را نمي شناسم


* گناه من نيست
با چشمان مضطرب و گريانم
به دنبال يادگاري
از آن روزها مي گردم
آري!
از روي يک نياز
و براي فهميدن يک راز بيشتر،
دنبال سرداران رشيد صحنه هاي درد
مي گردم
دنبال آنان که هنوز
دلهاشان براي عطر پوکه ها
و ترانه ي سنگرها مي تپد.
* دلم مي خواهد
کسي برايم حديث ياران بي مزارتان،
حديث گردان هاي گمنام
و قصه سحرگاه هاي اعزام
را بگويد.
مي خواهم
دلي عاشق
برايم از
دل هاي شکسته و پريشان
بگويد
از حماسه ايثارتان؛
دلم مي خواهد
دلي داغديده
از حماسه ايثارتان
ازشکوه ماندگار عاشقي تان
برايم بگويد.


چشمانم به دنبال
چشم هاي باراني شما
مي گردد
و دل آواره ام
دنبال دل هاي آسمان وار طوفاني شما مي گردد
و من، در اين تنهايي
به دنبال يک روح دريايي
که برايم
طلوع سرخ خنده هاتان را تفسير کند،
گوش هايم به دنبال
صدايي از غزل، ترانه تر
مي گردد
و نگاهم، به دنبال
نگاهي ماندني تر از سپيده.
آري! نگاهم از
نگاه هاي آلوده بسياري
بيزار است؛
از صداهاي غرقه در لجن.
* گناه من نيست
من صداي هلهله،
همهمه
و گريه هاي رفتن
کاروان شقايق ها را
نشنيده ام.
من، غم آواز مردان مرگ آفرين
و
فرياد شعله ور آنان را
نشنيده ام.
من، به دنبال
نشان سرخ شمايم
و از نسيم ها، مي پرسم.
من غمي بزرگ را
در دل
تسلي مي دهم؛
غم نبودن با شما،
دوري از شما
و غربت شما.


* گناه من نيست
زمانه مي خواهد
که، من بي غم و درد باشم
روزگار مي خواهد مرا به
عشرت و شهوت
دعوت کند.
آري! زمانه مي خواهد
که راحت
تن فراهم کنم
و روح سرگشته را
رها سازم
اما من نمي توانم
لب فرو بندم
آري! من
پيام خون شما را نشنيده ام
و شايد نفهميده ام.
خدا کند،
شور جانبازي هاي شما،
نگذارد
زمزمه هاي ناپاک نامردان را
نظاره کنم.


* گناه من نيست
نگاه هاي ناپاک،
چشم هاي بسياري را
فريفته خود مي کنند
و فريب مي دهند
و به خواب غفلت مي برند
گويي آغاز خواب هاي خوش
فرا رسيده است.
خدا کند که
روح بلندتان
هميشه، مرا مدد کند.
بگذار
حرف هايم، در دل بماند
وعقده هاي غريبانه خود را
در سينه، نگه دارم
و زخم نامه
غربت و تنهايي را
برايت شرح ندهم.
آري! بگذار
هر از گاهي
شميم نام پاکت را بشنوم
و يادت را
در دل زنده نگه دارم
و تصويرت را
در خاطره ايام
جاري و باقي
نگه دارم
.


 


--


نوشته شده توسط : نداي سبز

نظرات ديگران [ نظر]


+ نداي دل

دوشنبه 30 مهر 1386 ساعت 2:39 صبح

--


 


به نداي دل گوش کن


   که بهترين راه کاميابي است.


      به همان نداي نزديک که هميشه با توست ...


                          ندايي که از خودت به تو نزديکتر است


                                                              فراموش مکن   


 تا باران نباشد ، رنگين کمان نيست         


        تا تلخي نباشد، شيريني نيست


         حقيقت را بپذير و حقيقت گو باش  دل به عشق بسپار


                               از عشق ورزيدن هراسان مباش


                                            در زيبايي طبيعت سهيم شو


                                              زندگي را به تمامي زندگي کن.


                                               با ايمان و اشيتاقي شيرين منتظر باش  


خواهي ديد...


آري خورشيدحضور او هر لحظه در حال درخشش ست به او بنگر....


   


نوشته شده توسط : نداي سبز

نظرات ديگران [ نظر]


+ هر چه‌ هستي‌ باش‌، اما باش‌!

شنبه 16 ارديبهشت 1385 ساعت 10:22 عصر

با توام‌
اي‌ لنگر تسکين‌!
اي‌ تکان‌ دهنده‌ دل‌!
اي‌ آرامش‌ ساحل‌!
با توام‌
اي‌ نور!
اي‌ منشور!
اي‌ تمام‌ طيف‌هاي‌ آفتابي‌!
اي‌ کبود ارغواني‌!
اي‌ بنفشابي‌!
با توام‌ اي‌ شور، اي‌ دلشورة‌ شيرين‌!
با توام‌
اي‌ شادي‌ غمگين‌
با توام‌
اي‌ غم‌!
غم‌ مبهم‌!
اي‌ نمي‌دانم‌!
هر چه‌ هستي‌ باش‌!
اما کاش‌...
نه‌ جز اينم‌ آرزويي‌ نيست‌
هر چه‌ هستي‌ باش‌، اما باش‌!


__________/ قيصر امين‌پور/____

نوشته شده توسط : نداي سبز

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[10/5/1387- 3:35 ص] زخم نامه
[30/7/1386- 2:39 ص] نداي دل
[16/2/1385- 10:22 ع] هر چه‌ هستي‌ باش‌، اما باش‌!